گویی باید مدت زمانی بیشتر متروکه بودن اینجارا تمدید کرد ...
خواهمـ نوشت یک روزی به جان بچه ی نداشته امـ قسمـ ... همین جا ... مثل قبل!
پس حلال کنید و اگر خاطرتان بود اندک مایه دعا ...
یاعلی تا روزگاری دگـــر !
گویی باید مدت زمانی بیشتر متروکه بودن اینجارا تمدید کرد ...
خواهمـ نوشت یک روزی به جان بچه ی نداشته امـ قسمـ ... همین جا ... مثل قبل!
پس حلال کنید و اگر خاطرتان بود اندک مایه دعا ...
یاعلی تا روزگاری دگـــر !
انگار این روزها می توان راحت تر خدا را لمس کرد یا حتی شاید به قول مصطفی مستور می توان خدا را بوسید!
+ این ایام مبارک.
+ التماس دعا.
وبلاگ است که قبل تر ها تمام دغدغه ی نویسنده اش بود؟!
احساس میکنم اینجا پیر شده است ٬ انگار با عصایی چوبی کهنه اما هنوز سالم روی صندلی چوبی
قدیمی نشسته و به من نگاه میکند ٬ نگاهش اشناست اما یکدیگر را یاد نداریم!
یک زمانی در اوج کار و کلی چیزهای دیگر بی تابی می کردم برای نوشتن هرچند حقیر اما برای من
ارزش داشت و حال در اوج بی کاری اشتیاقی به قلم و کاغد و حتی کلیک روی آیکن "پست مطلب جدید"
نیست ولی از حق نگذریم دلم بدجور هوای نوشتن و اینجا آمدن کرده بود ٬ دلم می خواهد یک گردگیری
حسابی انجام دهم و باز بشوم همان آدم قبلی (مزاح نبود ) ٬ اینجارا درست خواهم کرد اما کمی زمان
می برد کمی ٬ تنها کمی!
به شرافت داشته و نداشته ام قسم که دلم برای تک تک شما یاران قدیمی تنگ شده بود :)
خیلی راحت به مشکل ترین و سخت ترین چیزها عادت می کند!
به غذا خوردن ٬ زندگی ٬ پوشیدن ٬ خوابیدن و ...
البته بدی کار از آنجا شروع می شود که به هرچیزی که عادت کرده قانع می شود ...
گاهی آدمی یک شوک می خواهد تا از همه ی عادت هایش خلاص شود ...
مثل همین لیوان ترک خورده ی مورد علاقه ی من که تازه فهمیدمـ چقدر به بودنش عادت کرده بودمـ آنقدر
که حتی توانایی این را ندارمـ که به یک سقوط آزاد درون سطل زباله دعوتش کنمـ!
عادت ها گاه باعث رژه ی منظمـ اجداد آدمی در جلوی چشمانش می شود!
پ.ن۱: بابت نبودنمـ شرمنده دسترسی به نت نداشتمـ.
پ.ن۲: شقایق ک هست ٬ زندگی همـ ... پس سهراب چه میگفت؟!
من میگمـ ما كه درباره ي توليد همه چيز خودكفا شده ايمـ ٬ از مگس كش برقي گرفته (!) تا آدمـ كش
برقي (!) ٬ حالا اين وسط چه ميشد يكي براي مغز همـ يك سيفون اختراع ميكرد؟!
از نظر من سه موقع هست كه مغز سيفون لازمـ مي شود :
اولـ ـي موقع نماز خواندن است كه آدمـ به ياد شلوارك گمشده ي ناصرالدين شاه قاجار مي افتد تا بيت
دومـ بيست و سومين شعر ديوان حافظ!
دومـ ـي موقع درس خواندن است كه لامروت تا اين كتاب را باز ميكني و جلويت ميگذاري كه خودت را
آماده كني براي جويدن تك تك صفحه ها ناگهان ميبيني از كهكشان راه شيري همـ بالاتر رفته اي و در
حال سير و سلوك ملكوت هستي و چشمانت به هر چيز روحاني و غير روحاني برخورد ميكند الـآ به
نوشته هاي كتاب بخت برگشته!
سومـ ـي موقع خوابيدن است كه از دوران زيگوتي تا دوران پيري و پس از پيري و عاقبت روحت در آن
جهان باقي جلوي چشمانت مانند پرده ي سينماي چهار بعدي رژه ميرود!
فكرش را بكن همه ي اين قضايا با پايين كشيدن يك ماسماسك حل ميشد!

پ.ن: امشب همچين دك و پوز ابليس را زديمـ خونين و مالين كرديمـ :))
اما اینکه "عمو " چندبخش دارد ؛ فقط بابا می داند ...
+دلمـ ريخت ...
آري به گمانمـ بايد پيچيده باشد كه وقتي زندگي ميگ ميگ وار از كنارت رد مي شود ناگهان چشمانت را
باز ميكني و ميگويي هـــــــــــــــي " من" كجايي؟! و هيچ عكس العملي نميبيني جز صدايت كه با
فركانس ضعيف تري آزارت مي دهد ...
آري به گمانمـ بايد پيچيده باشد كه با ديدن دوست دوران بچگيت ذوق كه نميكني هيچ ناراحت همـ مي
شوي و افسوس ميخوري كه هــــــــــــــي "فلاني" كاش هيچ وقت بزرگ نميشدي!
آري به گمانمـ بايد پيچيده باشد وقتي كنار استخر مي ايستي و غرق شدن عده اي را ميبيني و تنها
كمكي كه از دستت كه برمي آيد اين است كه بگويي هـــــــــــي "رفيق" حالا كه خودت اينطور
خواستي بگو ببينمـ به روح اعتقاد داري؟! (قطعا متوجه كنايه ي اين قسمت شده ايد!)
آري بايد مقوله ي پيچيده اي باشد اين آدميت ... متاسفانه عده اي از ما بدجـــــور اهل سادگي هستيمـ!

پ.ن۱: ميدونمـ یکمـ نامفهومـ شد.
پ.ن۲: دلمان يك اثر ميخواهد با طعمـ فرشچيان ...
فصل به اين زيبايي كجايش غمـ و اندوه است ... اصلا همين خش خش آهنگين برگ هاي خشك زيبا
نيست؟! مثلا يكي مثل من ِ خوش اقبال مجبور باشد ۶ صبح از خانه بزند بيرون و مثل امروز با كوچه اي
خيس و بوي گِل و آب به مشامش بخورد زيبا نيست؟! زيبا نيست دنبال كردن رد پاي قطرات باران؟!
و البته از همه ي اين توصيفات كه بپَريمـ (بگذريمـ) پاييز براي من از اين جهت اهميت دارد كه ديگر مجبور
نيستمـ براي رد شدن از پياده رو پايمـ را به گنجشك ها بزنمـ تا از جلوي راهمـ كنار بروند ... آخر ميداني
چيست گنجشك هاي شهر ما كلا اندكي خسته اند! هميشه در حال پياده روي هستند ... چند وقت
پيش نزديك بود با ماشين يكيشان را زير بگيريمـ (يعني تا اين حد ! به دور از اغراق)!
و باز همـ كه از همه ي اين ها بگذريمـ احساس ميكنمـ اين فصل ادمـ ها بيشتر شسته مي شوند
يعني انگار آن جلد آدميتشان براق تر مي شود ... خدا پدر باران را بيامرزد!

پ.ن۱: خيلي وقت بود لذت آبنبات ليسي خوردن در ملا عامـ و مورد تمسخر واقع شدن را تجربه نكرده بودمـ كه
امروز خوشبختانه اين فرصت طلايي پيش آمد ٬ مگر برای این چیز ها همـ سن تعریف میشود؟!
پ.ن۲: امروز جايي اين را خواندمـ بين خودمان بماند! :
ار خاك آمديمـ و به خاك باز ميگرديمـ ... مهمـ آن است كه لجن نشويمـ!
جمجمه اش نشسته است و با حركت هاي مته وارش سرش را سوراخ می کند و کاملا آرامش آدمی به
نقطه ی صفر درجه ی کلوین می رسد! این لحظات همچین خیلی همـ سخت نيست درواقع ترفندهايي
موجود مي باشد كه ميتوان پوز آن داركوب را به خاك كشيد (البته در اينجا داركوب مي تواند مجاز از انسان ٬
جاندار ٬ بي جان يا هر چيز ديگري باشد) ... در ضمن اين ترفندها براي هركس نقطه ي تاثير متفاوتي
دارد مثلا :
+ نوشيدن يك فنجان قهوه ي تلخ!
+ خواندن دو ركعت نماز دلنشين !
+ يا چند قدمي راه رفتن لا به لاي پارتي شبانه ي برگ ها ...
...
همين ... فقط همين ... خيلي همـ سخت نيست داركوب كُشتن!

اصــلا رو دســت ماها هيچ چيزي وجود ندارد !!!
آدمـ ها بدون غذا يك ماه مي توانند دوامـ بیاورند ...
بدون آب ٬ يك هفته ...
بدون خواب ٬ يكي دو روز شايد ...
بدون هوا ٬ تقريبا چند دقيقه يا كمتر ...
امـــــــــــا ... امـــــــــا بدون وجــدان ٬ خيلـــــي! ... خيلـــــــي زياد ...
تبــــــــارك الله ... به اين مي گويند يك ويژگي منحصــر به فــرد !!!

به "آن" راه كه گمان ميكني اصلا هيچ وقت "اين" راهي وجود نداشته است! هرچه همـ اطرافيان بگويند
فلاني "آن" راه ٬ راه درست درموني نيست نرو ولي خب در جامعه ي امروزي گوش ها كمـ شنوا يا
ناشنوا مي شوند (نكته ي كليدي: پيشرفت) براي همين تنها يك راهْ كار وجود دارد تا از" آن" راه خودمان را
به "اين" راه منتقل كنيمـ آن همـ به اين صورت است:
دبستاني كه بودمـ هر روز ِ خدا خودمـ را به يك نوع كولي بازي ميزدمـ تا از زير مدرسه رفتن در برومـ ولي
خب اي دل غافل ... دانش آموز در خواب بيند پيچاندن! خلاصه اينكه مادر گرامي بالاي سرمـ مي ايستاد ٬
اندكي نگاهمـ ميكرد و بعد ميگفت: خب خب ديگه بسه پاشو ٬ پاشو برو مدرسه ... اگه نري زنگ نميزنمـ
غيبتتو موجه كنما حالا خود داني! و در نتيجه اين شد كه من كل دوران دانش آموزي را مانند موجودي
مورد ظلمـ واقع شده هر روز به دارگاه علمـ و دانش رفتمـ!
خب حالا چه ربطي داشت اصلا؟! آها ... داشتمـ راه كار ميدادمـ ٬ اين را گفتمـ كه بگويمـ گاهي اوقات آدمـ
لازمـ است بالاي سر خودش بايستد و اندكي به خودش نگاه كند و بعد بگويد: خب خب ديگه بسه تو كه
چيزيت نيست ... پاشو ٬ باور كن كه چيزيت نيست فقط تا تقي به توقي ميخورد ميشوي يك كولي ِ
اورجينال! باور كن كسي ديگر اينجا زنگ نميزند به زندگيت تا روزهايي كه هدر دادي را موجه كند حالا خود
داني!

نگاه ميكنمـ ... نقش هايي كه عروسكان خيمه شب بازي رقمـ زده اند و هر كدامـ را نمي توان تشخيص
داد كه چه كسي آن را مي گرداند ... اما من اينجا خوب ميدانمـ كه چه كسي مرا مي گرداند ... البته
گاهي همـ فراموش ميكنم ... به قول آدمكان ٬ انسان جايزالخطاست! اما تا كجا؟! ... الله اعلمـ.
پشت حصارك خانه اي ست كه درهايش همه قفل اند ٬ پرده هايش همه كشيده شده است ٬ پنجره
هايش را تار عنكبوت در برگرفته و نامه هايي كهنه با تمبرهايي قديمي جلوي در افتاده است ... انگار
خانه را مي شناسمـ ... انگار سال ها درون آن زندگي كرده امـ ... به شمعداني ها آب داده امـ ... چاي
دمـ كرده امـ ... خنديده امـ ... نوشته امـ ... خوانده امـ و ... اما نه چيزي يادمـ نمي آيد!
كليدش را ندارمـ ... به سرمـ مي زند كه از حصارك بگذرمـ و از ديوار واردش شومـ ... اما ... اما نه مي
ترسمـ ... مي ترسمـ وقتي وارد شدمـ ديگر نتوانمـ راه خروج را پيدا كنمـ و گمـ شومـ ...
اينجا مه آلود است اما نميدانمـ چرا هوا گُر مي گيرد! ... و آب ها انگار ... مگر سهراب نگفته بود كه آب را
گِل نكنند؟! ... سهــراب از همان ابتدا همـ شاعري سرخوش بود!
پ.ن: يه جايي اينو خوندمـ :
افسوس كه ما زنده كُش ِ مُرده پَرَستيمـ!
گفت دانایـی که گرگـی خـیره ســر
هــست پنهـان در نـهاد هـر بشــر
لاجـرمـ جـاري اسـت پيكـاري بزرگ
روز و شـب مابين اين انسـان و گـرگ
زور بازو چــاره اين گــرگ نيسـت
صاحـب انديشـه داند چـاره چيسـت
اي بسـا انســان رنجــور و پريـش
سخـت پيچـيده گلـوي گـرگ خـويش
اي بســا زور آفــرين مـردِ دلــير
مـانده در چنگـال گـرگ خـود اسـير
هـركه گرگـش را دراندازد به خـاك
رفـته رفـته مي شـود انسـان پاك
هـركه با گرگـش مـدارا مي كـند
خـلق و خـوي گـرگ پيـدا مي كـند
هـركه از گرگـش خـورَد دائـمـ شكسـت
گـرچه انسـان مي نمايـد٬گـرگ هسـت
در جـواني جـان گـرگت را بگـير
واي اگر اين گـرگ گـردد يا تو پـيـر
روز پيـري گـركه باشـي همچـو شيـر
ناتوانـي در مصــاف گـرگ پـيـر
اينكـه مـردمـ يكـدگـر را مي درنـد
گـرگ هاشـان رهنمـا و رهـبرند
اينكه انسـان هست اين سـان دردمـند
گـرگ ها فرمـانروايـي مي كـنند
اين ستمـكاران كه باهـمـ همـرهـند
گـرگ هاشـان آشـنايان همـند
گـرگ ها هـمـراه و انسـان ها غـريب
با كه بايد گفـت اين حـال عجيــب

+ فريـدون مشـيري
پ.ن: عيد گذشته مباركـــ ... و باز همـ انتظـار.
پ.ن۱: وقتي دستاتون رو به آسمون بلند ميشه براي دو نفر خيلي دعا كنين ...
پ.ن۲: چند روزی نیستمـ ... حلال كنين ... موقتا خدانگهدار.
مرا ببخش كه لياقت دلمـ را ندارمـ ... لياقت دستمـ را ... پايمـ را ... چشمـ هايمـ را ... ذهنمـ را و ...
مرا ببخش به خاطر جلدي كه ۱۷-۱۸ سال از " آدمـ " قرض گرفتمـ و گرگ وار دريدمـ ...
خدايا من از اين دنيا وحشت دارمـ ... دنيايي كه دست من نيست ...
و از آن دنيايي كه وصل است به اين دنيا و ديگر چيزي دستمـ نيست ...
مرا ببخش براي تمامـ قول هاي شكسته امـ ... براي توبه هاي نكرده امـ ...
تو خدايي ... صفت هايت مثل صفت هاي من لاف نميزنند ... همه مرد عمل اند.
مرا ببخش ... كه تو خدايي ... كه من اينجا در اين كره ي خاكي رنگين تنها تو را دارمـ و بس!
دارد ٬ خودمـ خوب ميدانمـ كه جنس العفو گفتن هاي امسالمـ با جنس العفو گفتن هاي پارسالمـ زمين
تا آسمان فرق مي كند ٬ مي داني امسال تكليفمـ معلومـ است يعني دقيقا مي دانمـ كه براي چه
دستانمـ را ميگيرمـ بالا و مي گويمـ: الهـــــي العفـــو!
امسال شايد بهتر از پارسال بتوانمـ جوشن كبير را درك كنمـ ... امسال شايد با ديدن مردمي كه هنوز همـ
شب زنده داري ميكنند بيشتر هيجان زده مي شومـ ٬ امسال صداي سينه زدن هاي مردمـ بيشتر مرا
مي لرزاند ... مي شود باز همـ شروع كرد ٬ مي گويند كريمـ است پس مي توان از همين امشب از
اول شروع كرد ...
.jpg)
پ.ن: اگر اين شب ها باراني شديد ٬ مرا همـ بشوييد ... التماس دعا.
مدامـ توي گوشمان خواندند آدميان از اين جاده مي روند و تو همـ يك آدمي ... تو همـ يك خليفه اي ...
ما همـ خودمان را گرفتيمـ به پاداش اشرف مخلوقات بودن ... هه ... اما چه اشرفي!!!
خلاصه به اميد رسيدن به آدميان ديگر دل را به همين جاده زديمـ ... سال ها طول كشيد ... شما را
نميدانمـ اما منكه تا اينجاي راه رسيدمـ به اين شهر شلوغ ... اينجا مشامت را كه تيز كني بوي انسانيت
را متوجه ميشوي ولي نميتواني نمادي مادي از يك انسان همـ پيدا كني ... اينجا همه چيز فرياد دوگانگي
سر مي دهد ... محرمـ الحرامـ كه مي شود همه جا پر مي شود از ذكر ائمه و كل شهر را سياه پوش
مي كنند ... تا اسمـ كربلا مي آيد اشك ها از مَشك ها جاري مي شود ... در مراسمـ ها هر مداح ابتداي
مداحي قيامـ مي دهد تا همه جمع و جور تر بنشينند تا همه ي جمعيت جا شوند ... اما امان از آن
زماني كه اين يك ماه بگذرد ... همان آدمـ ها كه برايت جا باز مي كردند كافي ست دو كلمه را جا به جا
بگويي تا ترورت كنند ... همان ها كه توي صف اتوبوس با هزار دوز و كلك خود را به آب و آتش مي زنند تا
زودتر سوار شوند ... همان ها كه وقتي چراغ سبز مي شود اگر ۱ ثانيه ديرتر حركت كني دين و ايمانت را
به فحش مي كشند ... اينجاست كه آدمي از خود مي پرسد اين ها همان مردمي هستند كه روزي
برايت جا باز مي كردند تا درون سردي هوا نماني!!! ... و كلا وضع طوري مي شود كه تو گمان مي كني
به شهر ديگري پا گذاشته اي! ... اكثر ماها بايد ذكر مصيبت برايمان بخوانند تا اشكمان درآيد ... اشك
ميريزيمـ كه حسين(ع) آن روز چه تنها بود ... اگر او آن روز تنها بود الان همـ تنهاست ... شايدمـ تنهاتر!
بعضي از ماها دلمان را خوش كرده ايمـ به رنگين كمان هزار رنگ دنيا و خود را به خواب زده ايمـ! ... ما
حتي روي اصحاب كهف را همـ سفيد كرده ايمـ!

پ.ن۱: نوشته ي بالا شامل همه ي مردمـ نمي شود ولي شايد شامل تعداد قابل توجهی از آن ها شود!
پ.ن۲: همانطور كه ديگر شلوار پاره نشانه ي فقر نيست گمان نميكنمـ سكوت همـ ديگر نشانه ي رضايت باشد!
برخی انسان ها هستند که تا میخواهند مثل يك دوغ غليظ ته نشين شوند و مانند يك بچه ي آدمـ زندگي
كنند و اندكي آرامش به دست بياورند ٬ ناگهان خداوند متعال چنان تكان ميدهد اين ها را كه بايد سال ها
تلاش كنند تا دوباره ته نشين شوند! البته هر چه به سرشان مي آيد از خودشان است ... يا مثلا در
همين شهر دود آلود عده اي فسيل شده اند يعني هميشه ميخواهند كه يك فسيل از كار افتاده باشند ٬
براي همين مانند ميوه هاي كپك زده ي ته يخچال كنار خريد هاي هفته ي پيش مي پوسند و هر لحظه
انتظار دردناك سطل آشغال را ميكشند ...

پ.ن۱: اگر جايي را كه استاده ايد نمي پسنديد ٬ عوضش كنيد ٬ شما درخت نيستيد! (پاسكال)
پ.ن۱: نوشته ي ادامه مطلب را جايي خارج از دنياي مجازي خواندمـ بنابراين نامـ خالقش مجهول است.
قبل تر ها همیشه به خودمـ ميگفتمـ آدمي به بي كاري و الافي آدمـ هاي نويسنده وجود ندارد ... فكر
ميكردمـ آن ها تنها ميخواهند به آن اسفنج درون مغزشان افتخار كنند و بدون فكر قلمـ را روي كاغذ هاي
باطله رها ميكنند و شروع ميكنند به شر و ور نوشتن ... گاهي همـ به اين فكر مي افتادمـ كه همه ي
نويسنده ها افسرده و بدبخت هستند و فقط بلدند گوشه اي از يك اتاق تاريك نمور بنشينند و روي
كاغدهايشان تراوشات مغز بيمارشان را خالي كنند ... نميدانمـ شايد همـ گمان ميكردمـ همه اشان
شيزوفرني هستند!! ... خلاصه از هر فكر بدترين نوعش را به اين جماعت نسبت ميدادمـ ... گاهي همـ
به اين فكر ميكردمـ كه شايد اين ها روي ورقه هاي باطله اشان فقط كلمه ي مرگ را مينويسند و
برگه ها را با اين بندهاي جعبه هاي شيريني ميبندند به همـ و به سقف اتاقشان آويزان ميكنند و
هميشه ميترسند كه پنجره ي اتاق را باز كنند چون در اين صورت باد بندهاي به سقف اويخته شده را
به هم ميزند و آن وقت مرگ ها در همـ گره ميخورند ... انسان هايي كه هميشه از باد گريزانند ...
خلاصه اينكه الان كه فكر ميكنمـ ميبينمـ چه خوب شد كه آن قبل تر ها زود گذشت و طرز فكرمـ عوض
شد وگرنه معلومـ نبود ديگر چه فكري درباره ي اين جماعت مجنون ميكردمـ ...
پ.ن: دو ٬ سه روزی نیستمـ پس موقتا خدا نگهدار ...
بازيگوشي مي كند البته ما چون همراه با مُد و تكنولوژي جلو نمي رويمـ از قرص هاي توهمـ زا همـ
استفاده نمي كنيمـ و خودمان به دست خودمان توهمـ مي زنيمـ! مي خواهمـ توهمـ بزنمـ ... چشمـ
هايمـ را مي بندمـ و مي رومـ تا انتهاي خيال ... در انتهاي خيال من هوا سرد است ... خيلي سرد از
همان ها كه موش ها در جوي قنديل مي بندند ٬ خيالمـ مي رود به يك اِيوان قديمي كه همه ي جهان
زير پايه هاي چوبي اش زندگي مي كند ٬ از ايوان كه بگذريمـ يك صندلي چوبي قديمي از همان ها كه
وقتي تكانشان ميدهي صدايي توليد مي كند كه آدمـ فكر مي كند يك نفر از آن لباس كارهاي يك
سره پوشيده و يك كلاهِ زردِ چراغ دار روي سرش گذاشته و با جِديَت در حالي كه يك مَته در دست دارد
جمجمه را سوراخ مي كند ... بگذريمـ ... خيالمـ مي رود مي نشيند روي آن صندلي و از سردي هوا به
خود مي لرزد ٬ بله حق با شماست خيالمـ مَرَض دارد!!! بعد از اينكه روي صندلي نشست يك فنجان
قهوه خوري پر از چايِ داغ ِ داغ در دست ميگيرد ٬ اصلا مگر چه اشكالي دارد كه آدمـ با يك فنجانِ قهوه
خوري ٬ چاي بخورد البته آدمـ كه نه خيالِ آدمـ ... به نظر ِ من كه اشكالي ندارد ٬ ما كه با خيالمان از اين
حرف ها نداريمـ! خيال ، خيال است ديگر! ... خلاصه هر قُلُپي كه مي خورد بيشتر سردش مي شود ...
خب ديگر خيال پردازي بس است كلي كار دارمـ كه انجامـ نداده امـ براي همين مي آيمـ كه خيالمـ را
بلند كنمـ تا برويمـ به كار و زندگي امان برسيمـ اما بلند نمي شود انگار يخ زده است!

تمامـ كافه ها حتي راه باريكه ها و حتيُ حتي ميانبرهايش را متر كرده ايمـ ٬ گشته ايمـ ٬ چرخيده ايمـ.
بي آنكه بخواهمـ بخوابمـ ٬ خوابمـ ميگيرد ٬ هواي نبودنت در پايتختِ وجودِ من همه ي شهر را خوابانيده.
كل پايتخت را به خاطر هيچ گشته امـ ٬ به خاطر هيچ گشته ايمـ ٬ آن همـ با پاي پياده. نميدانند نيستي٬
ميدانمـ هستي ٬ اگر بدانند كه چه ميدانمـُ چه نميدانمـ مي برندمـ توي همان اتاق سفيدها با يك پنجره و
با يك تخت و ديگر هيچ و بعد ٬ از آن لباس صورتي هاي مامان دوز تنمـ ميكنند ... من ٬ ما كل شهر را
ميگرديمـ نگران نباش لو نميدهمـ نبودنت را ! اصلا چه كاريست توي همان اتاق سفيدي كه زنداني امـ
كردند با همان پيراهن صورتي مامان دوز پايه هاي نقاشيمـ را ميگذارمـ روي زمين و بومـ سفيدمـ را در
آغوشش رها ميكنمـ آخر چند وقت پيش ها نشسته بودي توي نقاشي داوينچي يعني لبخندت نشسته
بود ٬ نشسته بود روي لب هاي موناليزا. حالا من همـ مينشينمـ رو به روي بومـ سفيدي كه ميخواهمـ
لبخند هاي تو را از روي موناليزا تقليد كنمـ و بكشمـ فقط مانده امـ در فكر كه نگاهت را از كي تقليد كنمـ
شايد بايد از خودت تقليد كنمـ . مي شود فقط يك لحظه بيايي و بنشيني رو به رويمـ تا فقط نگاهت را از
روي چشمانت تقليد كنمـ و بكشمـ بعدش هر جا خواستي برو ٬ فقط چند دقيقه بيا بنشين رو به رويمـ ...

پ.ن۱: به جان بچه ي نداشته امـ قسمـ كه نوشته ي بالا كاملا بدون مخاطب است.
پ.ن۲: ميلاد امامـ سجاد (ع) مبارك.
گردن به درون حلق و گلویت ببری تا بویش را متوجه شوی٬ بوی باران خودش به صورت خودكار با جسم و
جان آدمـ مخلوط میشود و تو میشوی یک مخلوط همگن! باران مهمان باد است ٬ کم پیش می آید که باد
باران را تنها رها کند اين برخلاف اصل مهمان نوازي ست بنابراین باد همـ از پنجره ی اتاقمـ سرک میکشد
و می رود زیر برگه های باطله ی کف اتاقمـ که چند روزی ست قصد جمع کردنشان را دارمـ اما سلول هايمـ
خودشان را به تنبلي زده اند و همكاري نميكنند٬ باد برگه هایمـ را می رقصاند ... عجب نوازنده اي ...
احســنت! حواسمـ نیست که از گوشمـ خودش را درون جمجمه ام می چپاند و از تمامـ انحناهای ریز
مغزمـ رد میشود و حسابي گرد و خاك هايش را مي روبد باد را مي گويمـ ٬ وقتی به افکار ترشیده ام
میرسد زوزه میکشد حق با اوست برخی از آن ها را باید زودتر شوهر بدهمـ تا بروند پی کارشان٬ درون
گوش هایمـ پنبه می گذارمـ که باد نتواند فرار کند ... سرمـ کمـ کمـ باد میکند٬ باد خودش را به در و دیوار
جمجمه ام میزند اما راهی برای فرار ندارد خلاصه آنقدر سرمـ باد میکند که مانند اين كاريكاتورهاي مضحك
دو برابر تنمـ میشود ٬ هر لحظه سبكتر ميشومـ تا اينكه از پنجره ی اتاقمـ بیرون میرومـ ... میرومـ بالا ٬
میروم بالاتر٬ خيلي بالاتر ... فقط اگر حواسمـ نباشد و باد فرار کند من هم سقوط میکنمـ و روی آسفالت
جلوی در خانه امان كتلت وار مي افتمـ ...

پيش بود كه كوله بارمـ را به پشت انداختمـ و به راه افتادمـ ٬ تمامـ سوراخ سُمبه هاي كوله بارمـ را پر از
حقيقت كردمـ ٬ دو دستمـ پر بود از نشانه هاي تو ٬ امانت داده بودي به من يادت هست؟! آري امانت داده
بودي كه وقتي پيدايت كردمـ بازگردانمـ ... يادمـ مي آيد گفتمـ من امانت دار خوبي هستمـ خيالت راحت!
انگار ابليس همـ همان سال ها بود كه از درگاهت رانده شد نه؟! آخر آن اوايل تا اين حد هنوز كريه نشده
بود ... بگذريمـ ٬ خلاصه كوله بار پر از حقيقتمـ بر پشتمـ و امانتي هاي تو همـ در مشتمـ به راه افتادمـ ...
راه خيلي سخت نبود ولي من خيلي سختي كشيدمـ آخر ابليس همـ با من مي آمد اين موجود رسما
كار و زندگي ندارد! گاهي زيپ كوله بارمـ را باز ميكرد و حقيقت هايمـ از آن چكه ميكرد ٬ گاهي پيشنهاد
گل يا پوچ ميداد آن همـ با مشت هاي پر از امانت من ٬ گاهي همـ قطب نمايمـ را دست كاري ميكرد ٬ یک
بار همـ برايمـ زير پا گرفت بدجور خوردمـ زمين ٬ هنوزمـ كه هنوز است انسانيتمـ درد ميكند ...خيلي ٬ فقط
نميدانمـ چرا پيشرفت علمـ نتوانست در اين مورد به من كمك كند! خلاصه اينكه فكر كنمـ تقريبا انتهاي راه
بود كه فهميدمـ تمامـ تابلوهاي عبور ممنوعمـ را همـ از جا كنده است٬ چشمت روز بد نبيند چشمـ هايمـ
را كه باز كردمـ فقط تاريكي ديدمـ نميداني با چه مصيبتي كل راه را برگشتمـ ٬ از اول شروع كردمـ از اولِ
اول فقط نميدانمـ چه بلايي به سر رگ گردنمـ آمد! حالا خوب يادمـ نيست كه آن امانتي آخر به دستت
رسيد يا نه ... !

مينشينمـ وسط يك چهار راه كه تمامـ راه هاي فرعي اش باز ميرسد به يك چهار راه اصلي ٬ فرقي ندارد
كه وسط كدامـ چهار راه نشسته امـ و احساس گمـ شدگي ميكنمـ. چهار راه ٬ چهار راه است ديگر٬ مثل
ظرف نشكن زن همسايه كه ديروز شكست نيست كه قلابي باشد همه اش اصل است٬ اصـل ِ اصــل! ...
ساختمان ها را ميشمارمـ يا نه شايد بهتر است گربه هاي درون سطل زباله ي آن طرف چها راه را
بشمارمـ يا ... اصلا مهمـ نيست كه چه چيز را ميشمارمـ خلاصه يك چيزي پيدا ميكنمـ براي شمردن! و
لذت ميبرمـ از اين كار احمقانه آخر گاهي كارهاي احمقانه لذت بخش تر از كارهاي هوشمندانه ست نه؟!
خلاصه لذت ميبرمـ و هـــي حدس ميزنمـ كه پشت هركدامـ از اين پنجره هاي ساختمان ها چند نفر آدمـ
نشسته كه مثل من گمـ شده است و چند نفر مثل من ميخواهد زندگي درون جنگل را تجربه كند تا ببيند
آيا آدمـ در جنگل همـ گمـ ميشود؟! مي خواهمـ بين اين گمـ شدگي لباس هاي مهماني امـ را كه نبايد
لكه دار شوند را زير ماشين ها بگذارمـ و قبل از اينكه روياي مهماني رفتنشان آن ها را بكشد ٬ زير
لاستيك هاي كهنه ي ماشين ها بميرند. آخر من همـ قبل تر ها دلمـ ميخواست يكي بيايد من را از بين
لباس هاي سفيد چرك بيرون بكشد و بعد نه با ماشين لباسشويي بلكه با دست و مايع پاك كننده از
همان ها كه بازار تبليغشان حسابي گرمـ است مرا بشويد و روي طناب پهنمـ كند كه باد تمامـ خيسي امـ
را خشك كند البته اين قضيه براي قبل ترهاست خودمـ همان موقع ها يك حركت انقلابي انجامـ دادمـ! ...
داشتمـ ميگفتمـ شب ميشود و من ميترسمـ از تمامـ ماشين هايي كه چشمـ ديدن مرا ندارند ٬ كه
ميخواهند مثل لباس هاي مهماني امـ زيرمـ بگيرند و قبل از اينكه رويايي به نامـ زندگي مرا بكشد ٬
بكشندمـ. ميخواهمـ پليس چهارراه را صدا بزنمـ اما نيست گويا او را زودتر زير گرفته اند ...

آدمـ نما٬ بقيه خرهاي آدمـ نما را ميخورند اما مشكل اينجاست كه خرها يا همان الاغ ها كه آدم خوار
نيستند٬ طفلكي ها ساده اند ٬ بي ريا٬ آدمـ هم نميخورند (مگر آدمند كه آدمـ بخورند؟!) ولي خب آدمـ ها
آن ها را ميخورند آخر در اين عصر مد و تكنولوژي فقط مانده آدمـ ها فرش زير پايشان را بخورند البته براي
عصرانه عده اي حتما چند بُشكه حق همـ ميخورند ... بگذريمـ. اصلا من نميدانمـ چرا بايد شخصيت
همچين حيواني مثل خر را پايين آورد و به بعضي آدمـ ها نسبت داد ... كار احمقانه ايست! اصلا همان
دنياي آدمـ تو آدمي شده است بدون خر! ... اصلا حيف از آن دريا كه براي برخي از اين موجودات است٬
موجودات بي فرهنگي كه حتما بايد روي ديوار دستشويي عمومي كنار ساحل فحش بنويسند تا زباله
نريزند٬ اصلا همين ها باعث آلوندگي اند٬ همين ها با آن انگشت اشاره ي فضولشان لايه ي ازون را
سوراخ كرده اند٬ گاز سی اف سی همـ بهانه ست ... مي خواهمـ قاتل شوم و همه اشان را به گلوله ي
آدميت ببندمـ فقط مشكل اينجاست كه به خودمـ همـ شك كرده امـ ... خلاصه اينكه آدمـ شدن براي يك
موجود نفهمـ درد دارد٬ سخت است ترك كردن نفهمي٬ مثل ترك كردن اعتياد سخت است٬عذاب آور است
٬يك مرد ميخواهد اما نه از نوع جنسيت٬يك مرد از روي يك اراده!

پ.ن۱: اين جمعه همـ گذشت ...
پ.ن۲: وقتي حَرَمَت را نشان ميدهند دلمـ مي رود ٬ پَر مي كشد روي گنبد طلايَت يا ضامن آهو ...
ایستاده امـ روي خط كشي هاي خيابانِ آخر ِ خط ... انگار خط ها ضعف كرده اند كمي رنگ و رويشان
پريده٬ دود عجب گریمور ماهری ست٬ احسـنت! ... كتفمـ دارد مي افتد ... كلاه مرد عابر همـ٬ كلاهش را
باد برمي دارد٬ آخر ميداني باد كلاه بردار خوبي ست! روسريِ زن ديروزي همـ افتاد٬ افتاد روي مانتوي
سرمه ايَش٬ هل كرد نميدانمـ شايد همـ هل نكرد مانند همان زنِ فرمان به دست كه با ترمزهاي شديدش
هــــي شالش روي مانتويَش مي افتاد٬ اصلا به من چه داشتمـ ميگفتمـ هل كرد بعد كل خيابان را با
چشمانش گشت٬ چشمش خورد به من٬ چشمـ من همـ خيلي وقت بود كه خورده بود به او٬ نگاهمان
گره خورد به همـ٬ خيره شدمـ آنقدر كه چشمانش خسته شدند و رفتند پي كارشان٬ كتفمـ دارد می افتد
انگار٬ از درد٬ از خستگي ... باران مي بارد٬ دوره گردها خيس مي شوند٬ حواسمـ نيست بچه هاي
دست فروش دور و بَرَمـ خيس شده اند٬ من چتر دارمـ٬ آن ها كنارمـ التماس مي كنند٬ خيس مي شوند و
من زير چتر خيس نمي شومـ ... كتفمـ دارد مي افتد از درد از خستگي از دست هايي كه جلوي
چشمانمـ خيس مي شوند ... گل ها٬ بچه ها٬ خيس مي شوند٬ پرپر مي شوند اما من زير چتر٬ كنار خط
كشي هاي خيابانِ آخر ِ خط زير صــداي جاروي مردِ نارنجي پوش پرپر مي شومـ ...

صـدای ترانه ای می آید ... روی سنگ فرش خیابان با بوی چـای تازه دمـ مـادر نشاني گذاشته امـ.
برو برس به آن ترانه٬لاي شكافِ ديوارْ خاطراتْ جريان دارند ... مثل همان وقت ها آواز بخوان٬فقط روسريت
را سفت نگه دار ... دستت را روي ديوار بكش٬ خاطـرات را سر انگشتانت مرور كن.
برو تا انتهاي خيال ... تا آن ديوانه بازي ها ... تا انتهاي كوچه ي لـوس بازي هايت ... تا همان دامـن كوتاه٬
تا همان پيراهن با آستين هاي پـف پـفي٬تا همان آبنبات ليسـي خوردن ها٬صداي مَلَچ مولوچت انتهاي
همين كوچه است. اگر از تاريكي شب ترسيدي آن النگوهاي رنگي رنگيت را تكان بده٬عين دختر بچه ها.
صدايش را روي سنگ فرش كوچه بريز٬كل كوچه با مخلفاتش به رقــص درمي آيند.
يا اگر خيلي ترسيدي ترانه بخوان يا توي خيالت آسمان را آبي كن با همان مداد رنگي شش رنگت٬نترس
اين كوچه قاعده و قانوني ندارد فقط حواست به بوي چاي تازه دمـ مادر باشد.
ته كوچه ي خيال بچگيت را يواشكي از سر ديوار بدزد عين گل هاي شمعــداني مادر.
فقط حواست باشد شب بچگيت را ندزدي ... حواست باشد از سر كوچه كه رد شدي بچگيت را به قيمت
بزرگـــي نفروشي!!

پ.ن: در زميني زندگي مي كنيمـ كه خودش را جَو گرفته ...
هرگز هـــورت نكش! يا اگر آن ها بچه اي داشتن كه تو از اسباب بازيش خوشت مي آيد موقع رفتن آن
را بغل نگير و با گريه نگو من از اين ها مي خواهمـ چون هرچه بخواهي خودمـ برايت مي خرمـ! یا همیشه
میگفتی اینقدر دختر همسایه را از پشت نترسان چون هردفعه بنده خدا از شدت ترس تا دو ساعت اشك
ميريزد بعد كه با مهرباني همه ي اين ها را ميگفتي من با قيافه اي مظلومانه يعني دقيقا شبيه به آن
گربه ي توي شِر ِك معصومانه به چشمانت خيره ميشدمـ و ميگفتمـ مامان من و اين كارها؟! و تو فقط
ميخنديدي و ميگفتي نه نه فقط محض اطمينان ميگويمـ ... يادت هست وقتي از تاريكي ميترسيدمـ
يواشكي خودمـ را نيمه شب توي بغلت مي چـِـپاندمـ و تو همـ به روي خودت نمي اوردي و بغلمـ
ميكردي؟! تازه من صبح با پررويي باز يواشكي روي تخت خودمـ ميخوابيدمـ و وقتي بيدار ميشدي ميگفتمـ
واقعا بعضي ها خجالت نمي كشند كه از تاريكي ميترسند؟! مگر شب همـ ترس دارد؟! و تو تنها لبخند
ميزدي و كار ديشبمـ را لو نميدادي ... خلاصه اينكه من از اين قبيل گل كاري ها زياد كرده امـ و تو به
روي خودت نياوردي اما اگر از همه ي اين ها بگذريمـ نميداني چقدر ديوانه وار دوستت دارمـ مادر عزيزمـ.

پ.ن۱: البته داستان بالا برخی جاهایش اندکی اغراق همـ داشت ...
پ.ن۲: پيشاپيش ولادت حضرت فاطمه(س) و روز مادر رو به همه ي مادراي دنيا تبريك ميگمـ.
پ.ن۳: وقتي جواب عده اي را نميدهي فكر ميكنند جوابي نداري اما عمرا بفهمند كه داري خودت را ميكشي تا حرمت ها را نگهداري!